Skip Navigation Links
Skip Navigation Links
Skip Navigation Links



 

   
   

پا بوسی آستان حضرت عشق

 
 

 

خیابان امام رضا(ع) تب تندی دارد. گامهای شتابان به سمت فلکه آب، پیاده رو را در می‌نوردند. از هر کوچه و خیابان که بنگری جمعیت رو به حرم دارند. آفتاب تابستانی بر گنبد حرم تابیده و درخشش چشم نوازش هر که را به خود می‌خواند. مردم بسان پروانه‌هایی که در ظلمات فرش چراغ عرش را یافته باشند هروله‌کنان به سویش می شتابند. گامهایت شتاب می‌گیرد. فلکه آب را گذشته و در آستانه ورود به حرم قرار داری، خدّام حرم همچون فرشتگان رحمت، با پرهایی از پرندگان بهشتی در دست می‌نوازندت، غبار از رویت بر می‌گیرند و خوشامدت می‌گویند. عطر خوش گلاب تمام حریم حرم را در بر گرفته و جانت را تازه می‌کند. از باب الرضا پای در حریم حرم می‌گذاری، دلت از جا کند می شود و همراه کبوتران حرم طواف می‌کند. لبیک کبیک، آیا لبیکت را پاسخی است؟ به حرم می‌رسی. زائران با ورود به حرم کفش از پای می‌کنند. گویا فرمانروایان ملکه صبایند که پای در تالار آبگینه قصر پادشاه سلیمان نهاده‌اند، ندانسته از بیم خیس شدن پای افزار. نیک که بنگری همه دانسته آمده‌اند. موسی‌یند که پای در طور وجود گذاشته اند و آن نوای قدسی را شنیده‌اند که : (کفش از پای بدر آور، اینجا وادی مقدس طوی است) شرط ادب در حضرت دوست این است. اینک چراغ تابان مضجع شریف سلطان ابی الحسن در جلوی چشمان نگران و جستجوگرت رخ می نماید. بی اختیار دستها بر سینه می‌رود.

اللهّمَ صَلّ عَلي عَلي بنْ موسَي الرّضا المرتَضي الامامِ التّقي النّقي  و حُجّتكَ عَلي مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثري الصّدّيق الشَّهيد صَلَوةَ  كثيرَةً تامَةً زاكيَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه كافْضَلِ ما صَلّيَتَ عَلي اَحَدٍ مِنْ اوْليائِكَ.

«خدایا رحمت فرست بر علی بن موسی الرضا امام با تقوا و پاک و حجت تو بر هر که روی زمین است و هر که زیر خاک، رحمت بسیار و تمام با برکت و پیوسته و پیاپی و دنبال هم چونان بهترین رحمتی که بر یکی از اولیائت فرستادی».

 همراه با خیل جمعیت دور حرم طواف می‌کنی. در میان مردم فشرده می شوی، به سوی ضریح کشیده می‌شوی و از آن جدا می‌شوی بسان موجی که به ساحل نجات دست می زند و از آن دور می شود. برخی دست در مضجع شریف آقا رسانده و برخی در گوشه ای ایستاده و زیارت خاصه را می خوانند. بعضی آرام گریه می کنند و برخی به نماز زیارت مشغولند. هر کس به زبانی:

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید                               دیوانه برون از همه آیین تو جوید

تا غنچه بشکفته این باغ که بوید                            هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید

بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه (شیخ بهایی)

از خود می پرسی چه بگویم با چه آدابی؟

هیچ    ترتیبی  و  آدابی   مجوی                         هر چه می‌خواهد دل تنگت بگوی (مولوی)                                                      

اینان خاندان کرمند، ناگفته می‌خوانند و ناشنیده می‌دانند. اصلا قبل از اینکه تو بخوانی فراخوانده شده بودی.

بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی                             صنما بلی ولیکن تو نشان بده کجایی (مولوی)

و در کدام خانه چنین میزبانی می توان یافت.

چو رها کنی بهانه بدهی نشان خانه                             به سر و دو دیده آیم که تو کان کیمیایی

صنما تو همچو شیری، من اسیر تو چو آهو                به جهان کی دید صیدی که بترسد از رهایی (مولوی)                                                      

نه اینک که بسیار پیشتر، قبل از آنکه پای در عالم خاک گذاشته باشی، حتی قبل از آنکه خاک در دامن وجود قدم نهاده باشد و امشب آن شبی است که تو فرصت یافته ای تا غربت روزهای عمر خود را با وصالی از جنس ملکوت پیوند زنی.

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی                         که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد                     دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به                            که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا                    به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی (سعدی)                                                               

چون خوب بنگری می بینی پرورده سفره کرامت امام رئوفی و در روزگار غربت زمین اسیر، چند روزی منت بر تو نهاده و جام وصالت نوشانده‌اند. مستحق بودی و اینان به زکاتت دادند.

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب                            مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد                     که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند (حافظ)

اینجا قطعه ای از بهشت برین است، قبل از هبوط بر عالم ناسوت در آن مقیم بودی. تو را آورده اند تا یاد عهد نخستین را در دل زنده کنی.

اینک وقت وداع و رفتن است و هر آمدنی را رفتنی است. لاجرم باید رفت. خداحافظی می کنی و دست بر سینه از حرم خارج می شوی به امید بازگشت دوباره و زیارت آقا.

الوداع ای کعبه کاینک وقت هجران آمده                                   دل تنوری گشته و زو دیده طوفان آمده

الوداع ای کعبه کاینک مست راوق گشته خاک            زانکه چشم از اشک میگون راوق افشان آمده (خاقانی)

 

رسول زهدی